ساعد مراغهای از نخست وزیران دوران پهلوی نقل کرده بود:
زمانی که نایب کنسول شدم با خوشحالی پیش زنم آمدم و این خبر داغ را به اطلاع سرکار خانم رساندم.
اما وی با بیاعتنایی تمام سری جنباند و گفت: "خاک بر سرت کنند؛ فلانی کنسول است؛ تو نایب کنسولی؟!"
گذشت و چندی بعد کنسول شدیم و رفتیم پیش خانم. آن هم با قیافهایی حق به جانب.
باز خانم ما را تحویل نگرفت و گفت: "خاک بر سرت کنند؛ فلانی معاون وزارت امور خارجه است و تو کنسولی؟!"
شدیم معاون وزارت امور خارجه که خانم باز گفت: "خاک بر سرت؛ فلانی وزیر امور خارجه است و تو ...؟!"
شدیم وزیر امور خارجه و گفت: "فلانی نخست وزیر است ... خاک بر سرت کنند!!!"
القصه آنکه شدیم نخست وزیر و این بار با گامهای مطمئن به خانه رفتم و منتظر بودم که خانم حسابی یکه بخورد و به عذر خواهی بیفتد.
تا این خبر را دادم به من نگاهی کرد؛ سری جنباند و آهی کشید و گفت: "خاک بر سر ملتی که تو نخست وزیرش باشی
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم آذر 1389ساعت 7:57  توسط شاپور
|
نمی دونم چی بگم
فقط اينکه چقدر دوست داشتن و دوست داشته شدن حال می ده
مختصر و مفيد
+ نوشته شده در جمعه بیست و هشتم آبان 1389ساعت 0:38  توسط شاپور
|
انرژی خستگی
هم خسته ام
هم انرژي دارم !
هم شادم
هم هيچ حالی ندارم !
نمي دونم چه حالي دارم. هيچ درگيري اي ندارما. هيچ حال خاصي ندارما اما فقط مي دونم که هم خسته ام هم انرژي دارم
اين چه جورشه ديگه نمي دونم
+ نوشته شده در سه شنبه یازدهم آبان 1389ساعت 7:58  توسط شاپور
|
خيال راحت
اين يه چند وقت که نبودم کلي فکر کردم به اينکه جاي اينکه تو اينترنت بچرخم چه کنم که بيارزه
يه راهي پيدا کردم که جاي اينترنت توي اون قسمت وقت بگذرونم
گفتم بچسبم به ترجمه . هر چي بود بود. فقط ترجمه باشه
شايد يه موقع ديدي يه چيزي به نامم چاپ شد با هم ديگه نشستيم بهش خنديديم
راستي خونه مونه رفت رو هوا. جور نشد. حالا يه کم خيالم راحت تر شد. چون بدجور مي افتادم تو هچل وام و قسط و ...
الان با خيال راحت به اجاره نشيني مي انديشم تا پروردگار عنايتي کند و من خونه مهران مديري قهوه تلخ رو برنده بشم !
+ نوشته شده در یکشنبه دوم آبان 1389ساعت 8:47  توسط شاپور
|
خونه
اينکه آدم بفهمه وقتي هيچ چي نداره و در به در دنبال اين
باشه که بتونه سال ديگه يه خونه رو رهن کنه و بره سر خونه زندگي خودش و يه دفعه اي
ببينه که مي تونه با جور شدن چند تا چيز کنار همديگه خونه دار بشه اونم واسه خودش
چه حالي مي ده.
مگه نه؟!
من الان اون حس رو دارم ...
یعنی میشه؟
+ نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم مهر 1389ساعت 22:8  توسط شاپور
|
خواب
انقده کم خوابيدم که نگو . از راهنمايي کم خوابيدن داشتم تا کي مي خواد طول بکشه معلوم نيست. اصلا به من نيومده که بخوام خواب راحت هميشگي داشته باشم. خوابيدنم خيلي راحته ها. اما کم خوابيدنم خيلي سخت.
از دوم راهنمايي تا حالا 5 بيدار شدن بايد هي تکرار بشه.
فاصله ـ فاصله ـ فاصله
محل کار با خونه ـ محل درس با خونه ـ محل کوه با خونه ـ توي کوه ـ بيرون کوه ـ توي خونه ـ بيرون خونه ...
ساعت 5 هميشه مثل مرغ دنبالم مي ياد نمي زاره يه مدت طولاني آسايش داشته باشيم بابا
ولي چه کيفي مي ده همون تا ساعت 5 خوابيدنم. واقعا همه چي آروم . چشمام رو مي بندم مي خوابم ، ساعت که زنگ مي زنه بيدار مي شم. هيچ فرقي هم نمي کنه کي بخوابم ، چقدر بخوابم ، کي بيدار شم. همه چي همونطور که بايد باشه ميشه مياد و ميره ...
تو سرويس چه رفتني چه برگشتني چشمام رو که مي بندم خوابه که مي ياد و مثل خرس تنبل مي چسبوندم به صندلي. درب و داغون تر از صندلي هاي سرويس پيدا نميشه. اما خواب من اين حرفا سرش نميشه. خواب خواب خواب
الانم چون اول کارمه و خوابم مي ياد از خواب نوشتم که بيشتر خوابم بگيره . چه مي دونم ديگه. راحت خوابيدن آدم يه طرف، کم خوابيدنش يه طرف ديگه.
توي اين همه سال فقط يه بار شده که يکي از لحظات ناب زندگي که چارلي چاپلين بهش اشاره کرده رو تجربه کنم. بيدار شي ببيني هنوز چند ساعت ديگه مي توني بخوابي. آخ چه حالي مي ده ...
+ نوشته شده در یکشنبه یازدهم مهر 1389ساعت 7:17  توسط شاپور
|
رنگها و ديوانگي
سفيد رنگ آرامش است،
اگر در اتاقي با رنگ سفيد بماني، از فرط
آرامش ديوانه مي شوي.
سياه رنگ جدي است،
اگر در اتاقي با رنگ سياه بماني،
از فرط نااميدي ديوانه مي شوي.
قرمز رنگ جذاب و گرم است،
اگر در اتاقي با رنگ قرمز بماني از فرط هيجان
ديوانه مي شوي،
زرد رنگ زندگي است،
اگر در اتاقي با رنگ زرد بماني از فرط
اضطراب ديوانه مي شوي،
اصولا اگر زياد در اتاق بماني ديوانه مي
شوي،
زياد هم ربطي به رنگها ندارد
+ نوشته شده در سه شنبه ششم مهر 1389ساعت 18:23  توسط شاپور
|
يک زن خوب در تلويزيون ايران کيست؟
زني که آدامس بجود
حتما يا قاچاقچي است يا روسپي! زن خوب کسي است که با استفراغ اعلام حاملگي کند. زن
خوب کسي است که در منزل فقط پيراهن مردانه مي پوشد . زن خوب کسي است که صبح از اتاق
ديگري بيرون بيايد و به همسر خود صبح بخير بگويد. زن خوب کسي است که فقط وقتي جلوي
آينه بايستد که بخواهد گريه کند! تبصره : اين آينه حتما بايد در مستراح باشد نه آينه
آرايش! زن خوب کسي است که جلوي دوربين نمي دود. زن خوب کسي است که لباسش حداقل 3 الي
4 سايز بزرگتر باشد! مجري خوب زن هرگز اسم کوچکش افشا نمي شود! زن خوب کسي است که در
صحنه هاي عروسي فقط لبخند بزند و مردان اجازه دارند حداکثر در جا دست بزنند، زن خوب
کسي است که اگر متأهل باشد حتما خانه دار است، اما اگر مجرد باشد مي تواند شاغل باشد!
زن خوب کسي است که اگر در خيابان با مردي تصادف کرد، حتما تا قسمت آخر سريال با او
ازدواج کند! زن خوب کسي است که هرگز مانتو نمي پوشد، عينک آفتابي نمي زند، اسم عربي
دارد، اگر بالاي چهل ساله باشد يا در حال ظرف شستن است يا لباس دوختن، زن خوب هرگز
در حال مطالعه نيست . زن خوب کسي است که غير از لباس سياه، قهوه اي يا خاکستري نپوشد
زن خوب کسي است که اگر شوهرش ازدواج مجدد کرد، در پايان او را ببخشد.
+ نوشته شده در جمعه دوم مهر 1389ساعت 12:28  توسط شاپور
|
« شجاعت »
يکي از دبيرستان هاي تهران هنگام برگزاري امتحانات دبيرستان به عنوان موضوع انشا اين مطلب داده شد
که ''شجاعت يعني چه؟'' محصلي در قبال اين موضوع فقط نوشته بود : ''شجاعت يعني اين''
و برگه ي خود را سفيد به ممتحن تحويل داده بود و رفته يود ! اما برگه ي آن جوان دست
به دست دبيران گشته بود و همه به اتفاق و بدون . . . استثنا به ورقه سفيد او نمره
20 دادند فكر ميكنيد اون دانش آموز چه كسي مي تونست باشه؟
.
.
.
.
.
.
دکتر شريعتي
+ نوشته شده در شنبه بیست و هفتم شهریور 1389ساعت 22:2  توسط شاپور
|
« لذت زندگی »
مرد مسني به همراه پسر 20 سالهاش در قطار نشسته
بود. در حالي که مسافران در صندليهاي خود نشسته بودند، قطار شروع به حرکت کرد.
به محض شروع حرکت قطار پسر 20 ساله که کنار
پنجره نشسته بود پر از شور و هيجان شد. دستش را از پنجره بيرون برد و در حالي که هواي
در حال حرکت را با لذت لمس ميکرد فرياد زد: پدر نگاه کن درختها حرکت ميکنن.
مرد مسن با لبخندي هيجان پسرش را تحسين کرد.
کنار مرد جوان، زوج جواني نشسته بودند که حرفهاي
پدر و پسر را ميشنيدند و از حرکات پسر جوان که مانند يک کودک 5 ساله رفتار ميکرد،
متعجب شده بودند.
ناگهان جوان دوباره با هيجان فرياد زد: پدر
نگاه کن درياچه، حيوانات و ابرها با قطار حرکت ميکنند.
زوج جوان پسر را با دلسوزي نگاه ميکردند.
باران شروع شد چند قطره روي دست مرد جوان چکيد.
او با لذت آن را لمس کرد و چشمهايش را بست
و دوباره فرياد زد: پدر نگاه کن باران ميبارد، آب روي من چکيد.
زوج جوان ديگر طاقت نياورند و از مرد مسن پرسيدند:
چرا شما براي مداواي پسرتان به پزشک مراجعه نميکنيد؟
مرد مسن گفت: ما همين الان از بيمارستان بر
ميگرديم. امروز پسر من براي اولين بار در زندگي ميتواند ببيند
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم شهریور 1389ساعت 22:22  توسط شاپور
|